واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است
که خبر می آرند ،از گل واشده ی دورترین بوته خاک
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم این جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری
به نام خدا
پرواز را به خاطر بسپار٫ که پرنده رفتنی ست.
زمانی بهار دوستی به خزان جدايی مبدل خواهد گشت.
و روزگاری فرا می رسد که دست بيوفای روزگار وفادارترين دوستان را از يکديگر جدا خواهد ساخت. پس هرگاه چنين شد:
بر اين مکتوب بنگر وقطره اشکی بريز
دوستی يک حادثه است وجدايی قانون طبيعت
ای اشک بريز و کلمه جدايی را پاک کن.
تنگ غروب آنروز وقتی که می رفتی من گريه می کردم آهسته آهسته
گفتم نگو هرگز حرف خداحافظ من بی تو ميميرم آهسته آهسته
گفتم به تو ٫من ٫ برگ گل عطر بهارانی در دشت کوير دل من نعمت بارانی
فرياد تمنای منی وقت پشيمانی عطر نفسی در قفس سينه وپنهانی 

تويي عاشقترين تنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا.................منم خسته ترين مغموم دنيا
|
|
|
| |

تا به کی بايد رفت از دياری به دياری ديگر نتوانم,نتوانم جستن هر زمان عشقی و ياری ديگر کاش ما آن دو پرستو بوديم که همه عمر سفر می کرديم از بهاری به بهاری ديگر آه,اکنون ديريست که فرو ريخته در من گويی تيره آواری از ابر گران چو می آميزم با بوسه تو روی لبهايم,می پندارم می سپارد جان عطری گذران .... ***فروغ فرخزاد*** |
لحظه ها را با تو بودن ...
در نگاه تو شگفتن ...
حس عشقو در تو ديدن ...
مثل رويای تو خواب ِ.
با تو رفتن با تو موندن ...
مثل قصه تو رو خوندن ...
تا هميشه تو را خواستن ...
مثل تشنگی آب ِ.
اگه چـشمـات منو ميخـواست تو نگـاه تــو می مـردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگــه اسمـم و مي خـونـدی ديـگــه از يـاد نمی بــردم
اگــه با مـن تــو مي مـونـدی همـه دنيـا را می بــردم
بی تو اما سرسپردن ...
بی تو و عشق تو بودن ...
تو غبار جاده موندن ...
بی تو خوب من محال ِ.
بی تو حتی زنده بودن ...
بی هدف نفس کشيدن ...
تا ابد تو رو نديدن ...
واسه من رنج و عذاب ِ.
اگه چـشمـات منو ميخـواست تو نگـاه تــو می مـردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگــه اسمـم و مي خـونـدی ديـگــه از يـاد نمی بــردم
اگــه با مـن تــو مي مـونـدی همـه دنيـا را می بــردم
تـــوی قـلب مـن عــزيــزم هيـچ کـسی جـايـی نــداره
دل عـــاشقـم بــه جـــز تـو هيچ کس و دوست نــداره
اگه چـشمـات منو ميخـواست تو نگـاه تــو می مـردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگــه اسمـم و مي خـونـدی ديـگــه از يـاد نمی بــردم
اگــه با مـن تــو مي مـونـدی همـه دنيـا را می بــردم
اگه چشمات منـو ميخواست ...
اگه دستات مال مـن بود ...
لحظه ها را با تـو بودن ...
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هايم
از توان سنگين بال
خميده بود٫
و در پاکبازی معصومانه گرگ و ميش
شبکور گرسنه چشم حريص
بال می زد
به پرواز
شک کرده بودم من .
سحر گاهان
سحر شيری رنگی نام بزرگ
در تجلی بود.
با مريمی که می شکفت گفتم ((شوق ديدار خدايت است ؟))
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خستگی باز زادن را
به خوابی سنگين
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ٫
و شک
بر شانه های خميده ام
جای نشين سنگينی توانمند بالی شد
که ديگر بارش
به پرواز
احساس نيازی
نبود.
بهار تا پاييز ٫ پاييز تا بهار
وزش سرد بادهای پاييز در خيالم برگهای درختان را چرخزنان بر روی سنگفرش خيابان آرزويم می ريخت .
زمستان سرد او را در ميان پنچه روياهايم گرفته بود . قدم زنان از ميان درختان روزهای زندگيم هی گذشتم و او که زندگی من بود همچنان خاموش در کنارم گام بر می داشت!
چه دردناک بود رفتن! و لحظه ای بعد او نيز رفت ومرا تنها گذاشت
آهی سرد از سينه پر دردم پر کشيد قطره لرزان اشکی گمنام٫ از گونه هايم بر روی برگ خشکی افتاد و برگ ناله تلخی کری وبر جای ماند و ماندن را به من آموخت .
گر چه پاييز رفت اما من بدون اون تا بهار ديگر ماندم
ببار ای نم نم باران که اشک من نمی بارد
دلم خون شد از اين مستی چرا مرگم نمی آيد
تا کی؟
خسته ام ٫ خسته ای تنها و غريب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند ٫ از تکرار ورق های سپيد تنهای که هر شب بی هيچ نوشته ای ٫ بی هيچ نقش و نگاری ورق می خورند دلگيرم .
نمی دانم ستاره ها تا به کی بايد با سحر همراه من باشد . نمی دانم بروی ايوان شب تنها نشستن ها تا به کی .
بايد کار من باشد چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی خويش دست وپا بزنم .
چقدر در لابه لای شعله های اتش انتظار پر وبالم بسوزد و من ضحبه نزنم خاموش بمانم . چقدر به حوض خالی و يخ بسته حياط خيره شوم و در انتظار ماهيهای قرمز باشم .
چقدر با اسمان تيره و ابری خيره شوم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم .
چقدر شبها و روزها را بشمارم تا تو بيای
نمی دانم تا به کی ؟؟
مرا بياد آر
هنگامی که سپيده لرزان صبح کاخ سحر انگيز خود را به روی خورشيد می گشايد ٫مرا بياد آر
هنگامی که شب ٫ متفکرانه و خيال آميز در زير چادر نقره فام خويش می گذرد ٫ مرا بياد آر
هنگامی که قلب تو به ندای شادمانی می تپد ٫ هنگامی که تاريکی شب ٫ ترا به رويای شيرين دعوت می کند ٫ به صدای که زمزمه کنان می گويد: مرا بياد آر ٫ گوش فرا دار
هنگامی که دست سرنوشت ٫ ترا برای هميشه از من جدا کند ٫ مرا بياد آر .
هنگامی که اندوه دوری و گذشت ساليان ٫ اين قلب نوميد را پژمرده سازد ٫ به عشق غم انگيز من بينديش ٫ به وداع جاودانی من انديشه کن .
هنگامی که قلب شکسته من ٫ برای هميشه در زير خاک سرد آرميد ٫ مرا بياد آر .
هنگامی که بر روی قبر من ٫ گلی محبوب به آرامی شکفته می شود ٫ مرا بياد آر .
تو هرگز مرا نخواهی ديد ٫ ولی روح جاودانی من چون برادر وفاداری به پيش تو باز خواهد آمد ٫ به صدايی که شب هنگام می نالد و می گويد: مرا بياد آر٫ گوش فرا دار
امروز ۵ شهريور ماه ٫روز دارو سازی ناميده شده است .۱۱۷۳ سال پيش در چنين روزی ٫دانشمندی متولد شد که دانش امروز ٫با تمام پيشرفتهايش وامدار اوست . او را به نام کاشف الکل می شناسند . اما جوهر گوگرد ٫سولفور آهن و مس را هم او کشف کرده است .
گفتگوی ما با ايشان را بخوانيد :
از کودکيتان چيزی به ياد داريد ؟
خب ٫من متولد شهر ری هستم وهمانجا بزرگ شدم و تحصيل کردم .
و نوجوانی و جوانی تان ؟
در ری به تحصيل در رشته های ادبيات و نجوم و فلسفه و رياضيات مشغول بودم . انطور که خاطرم هست علاقه من به کيميا گری - به قول شما شيمی - از همان دوران در من ايجاد شد که تا اخر هم دست از سرم بر نداشت !
می توانم بپرسم شغل شما چه بوده است ؟
بله ٫ وقتی سی سال داشتم ٫ به شهر بغداد و بيمارستان مقتدر رفتم . در اين سفر علاقه خاصی به علم طب پيدا کردم و همين دلبستگی موجب تحصيل مجدد من در اين محل شد . وقتی به تائيد اساتيدم در اين رشته چيره دست شدم به شهر ری برگشتم و سرپرست بيمارستان ری شدم . در ان عصر ٫ منصور ابن اسحاق حاکم ری بود. البته بعدها به بغداد برگشتم و سرپرست بيمارستان مقتدر بغداد شدم و اين موضوع شهرت بی سابقه ای را برای من فراهم کرد .
وکتابهای که تاليف کرديد ؟
شايد مهمترين کتابی که جمع اوری ان با من بوده کتاب «الحاوی » است که می گويند بعد از من قرنها مورد مراجعه و مطالعه بوده و شايد تنها منبع درس طب به شمار می رفته است .
مبارک باسال روزتولد ابوبکر محمد رازی و روز داروسازی بر تمام داروسازان ايران د.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت .
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد .گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش .
و او يک ريز و پی درپی دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد تاکه خواب از ديده آشفتگان٫ آشفته تر سازد .
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .....
دکتر علی شريعتی